(20:7)
امروز ميخوام از يه تجربه ي قشنگ بگم از يه حس خوب از سرد شدن. پريروز تجربه اش كردم اما حيف نشد نتونستم كامل حسش كنم. همون لباسي رو پوشيدم كه واسه بيرون رفتن از خونه ميپوشيدم هموني كه واسه همه تعجب آور بود. و من به همشون ميخنديدم. اونا از من خبر نداشتن اونا نميدونستن من يه قرباني بودم. يه قرباني از اون جنگلي كه خودشون واسه من و امسال من ساختن يه جنگل كه من و همه ي همسن و سالام واسه در امان موندن توش بايد يا تا آخر عمرمون پشت بوته هاش قايم بشيم يا خودمونو تسليم كنيم. كت كتوني مشكي و شلوار جينم پام بود و كلاه رپيمو كج رو سرم گذاشته بودم موهامو مدل متال درست كرده بودم و يه آرايش خيلي كم و مشكي داشتم. روي سراميكاي سرد. تو جايي كه اصلا نميشناختمش. حتي زبون مردمش رو هم بلد نبودم تو جايي كه تازه شده بود اتاقم نشستم. چشمامو بستم همه ي لحظه هاي زندگيم مثه يه فيلم از جلوم گذشتن. اين دفعه نذاشتم بغض تو گلوم بمونه. قطره هاي اشك آروم آروم از چشمام پايين ميومدن. تو سرماي اتاق گرماي اشكا بيشتر حس ميشد. صداي داريوش تو سكوت اتاق ميپيچه:
"شقايق اينجا من خيلي غريبم
اخه اينجا كسي عاشق نميشه
اسير قفل سنگينه سكوته
لبي كه قصه گو بوده هميشه"
همه ي خاطره ها يادم مياد از همون بچگي تا همين يه دقيقه پيش. هر چي ميگردم تا يه خاطره ي خوب پيدا كنم نميشه.
"رسيده ام به ناكجا مرا به خانه ام ببر
مرا به خانه ام ببر كه شهر شهر يار نيست
مرا به خانه ام ببر ستاره دلنواز نيست"
شوريه اشكا رو رو لبام حس ميكنم. پاهام رو تو بغل ميگيرم. سرم رو رو زانوهام ميزارم. واسه اولين بار دارم ترسو حس ميكنم. ميدونم خيلي سخته خيلي هم درد داره اما بعدش ديگه آزاديه بعدش ديگه قفس نيست. بعدش آزاديه آزادي...
"سكوت نعره ميزند كه شب ترانه ساز نيست
مرا به خانه ام ببر اگرچه خانه خانه نيست"
بايد شروع كنم آستين كتم رو بالا ميزنم. تيغ رو از جيب شلوارم بيرون ميارم. برقش چشمامو ميزنه. تو سه گوش ديوار تكيه دادم سرم رو به يه طرف تكيه ميدم. سرماي سراميكا تا استخونمو ميسوزونه. دست چپم رو جلو ميارم. چشمامو ميبندم. نمي تونم اين لحظه رو ببينم. يه لحظه مياي جلو چشمم. اگه ميدونستي الان ميخوام چكار كنم حتما جلومو ميگرفتي. به اين فكر ميكنم كه شايد هيچ وقت نفهمي كه من مردم. لبخند ميزنم بعد از سال ها. تيغ رو روي مچم ميزارم:
"چگونه گريه سر كنم كه يار غم گسار نيست
مرا به خانه ام ببر
كه شهر شهر يار نيست"
آروم ميبرم. يه سوزش عجيب و قشنگ. خون فواره ميزنه بيرون. ديگه هر كاري ميكنم اشكم پايين نمياد. لبام رو گاز ميگيرم تا صدايي ازم در نياد. دوست دارم تو سكوت بميرم. خون از دستم رو زانوم ميريزه از اونجا هم رو سراميكاي سفيد و سرد اتاق. نقشش رو سراميكا خيلي قشنگه يه تضاد قرمز و سفيد. بدنم خيلي سرد ميشه خيلي. چشمام خود به خود رو هم ميان ديگه سوزش دستمو حس نميكنم. خوابم مياد خيلي خستم سرم رو به گوشه ي ديوار تكيه ميدم. دارم نفساي آخر رو ميكشم. بدنم سرد سرد شده. دستگيره ي در ميچرخه و در باز ميشه. قدرت فكر ندارم چشمام سياهي ميره. بابام رو ميبينم كه مات و مبهوت به من و نقاشي خونم رو سراميكاي سرد نگاه ميكنه. چشمام بسته ميشه و ديگه هيچي نمي فهمم....
چشمام رو باز ميكنم. رويه تختم. يه تخت سفيد. بازم نشد. بازم خدا نخواست. بازم بايد بمونم و زجر بكشم...
-------------------------------------------------------------------------------
چرا هنوز زنده ام اين واسه من يه سواله
بايد طور ديگه بميرم
عزراعيل تز و داده

